|
ایران ایرانیان
|
||
نمي بينم در اين خانه نوايي
دل دلداده عاشق با صفايي
نه دستي تا بسازد مرحم دل
شفا بخش تن عريان غافل
بَرد ما را به فردا تا سرانجام
نشاند خندۀ مانا بر اين كام
ز شوق روي او تا كي تحمل
به نوميدي فنا شد شاخه گل
دلي ساده به پيش آمد شكسته
بگفتا كه شدي از ما گسسته
تني بر تار و پودش نا اميدي
نمي بيند بجز سِحر و پليدي
نمي ديدي تو آن نور سپيدي
كه از دامان رحمت مي رميدي
برفتي از بر جانان شتابان
شدي غافل ز باران در بيابان
گر الطافش نبودي برتو اي جان
نمي گشتي در اين خانه تو حيران
دگرباره بيا و شب نشين باش
فروغ ديده در شام حزين باش
ز سر جهل و قصاوت شکند سر حوا را
تو اگر کنی خطایی و رهی ز دام رحمت
به کرم ببخشد از تو همه کرده ناروا را
بیرون شو از این خانه آشوب جهانی
ره بسپر از این فتنه سرای، تا بتواني
زين خرقه فاسد شده از اصل معاني
در دم بکنی آرزوی رفتن و دیدن چو پرنده
خواهی بکنی جان ز تن و جسم و هیاهو
ره بسپری از شوق وصال بی پای دونده
با سر که نه با جان روی و عشق و هیاهو
آن قيل و هياهو به كجا ماند از اين هوي تپنده
افسوس كه رفتي و بودم لحظه ای با تو
آنگاه كه بی تو بازگشتم در این گور کشنده
و او آمد.
آنکه نهایت آرامش است. با حضورش عطر بخشش را می توان حس کرد. زمان آمدنش معلوم است ولی همه به استقبالش نمی روند. نمیدانم چرا بعضی از ما آدم ها از خوبی ها و آرامش قلبی گریزانیم. مگر نه اینکه همه تلاش های بی وقفه شبانه روزیمان به خاطر رسیدن به آرامش است.
و او آمده است.
حتی اگر به استقبالش نرفته باشی . او می تواند غبار یکساله روح و جانت را بشوید. و اگر تو بخواهی! اگر تو بخواهی او یکسال دیگر از عمرت را آنگونه که شایسته و صلاح است به تو می بخشد. یعنی قبل از رفتنش باید از او گرفته باشی. طلب کرده باشی.
او هیچ کس را نا امید رها نمی کند. آیا چنین آشنایی را یادت هست؟
سر مست ز روزگاري كه آورده به چنگ
دنياي دگر ساخته اند از پس رنگ
در سايه ابري گذرا كه مي كند صد نيرنگ
افسوس در اين حصار پوسيده و تنگ
هرگز نتوان رسيد به جنت هفت اورنگ
كجاست آن گريه هاي باراني؟
ديروز با تو بودم، اي سرو ايراني
امروز بي توام، چه غم انگيز پاياني
آه زین کژ اندیشان زده غم
زین مردم بیدار خفته در عالم
زین عالمان سنگ شده قلم
بدان سان که به تو فکر میکردم، چیزی به جز عزت و اقتدار، فرهیختگی و اعتدال، دل دادگي نزد معشوق و آن عشق ازلي و ابدي نمي ديدم. تو آنگونه بودي كه در روزگار استغنا گره از گيسوي سياه و در هم پيچيده تاريكي مي گشودي و دگر بار آنچنان كه صواب بود ميبافتي. تو آنگونه بودي كه ...
بدين سان كه به تو مي انديشم در گرداب تزوير و ريا آنچنان غرقه اي كه دست ماه سرشتان را پس مي زني. تو را به رنگ خاكستري مي پنداشتم و اکنون شب دژم. تارهاي تنيده از رنج و شقاوت را آنچنان گره ميزني كه دگر بار نتوان آنگونه كه صواب است شكافت و بافت.
و اينگونه است كه پاي در سياهي مي نهيم و نفس پاهايمان را به شماره مي گماريم.
هر آن دل كـه نباشـد شعـلـهافروز
به حال ملك و ملت نيست دلـسوز
در اين آتــش اگـــر مامــن گزيــنـي
گلستـان چـون خليل، ايران ببيني
دراينكشورچوشداينشعلهخاموش
فتـــادي ديگ مــليت هـم از جوش
تو را اين آتش اسباب نجــات است
در اين آتش، نهان آب حيـات است
چنان يكسـر سراپاي مرا سـوخـت
كه بايد ســـوختن را از مـن آموخت
اگرچه ازمن بهجزخاكسترينيست
براي گــرمي يك قرن كافي اسـت
چو انــدر خاك خــفتم زود يــا ديـــر
توانيجست ازآنخاكستـر، اكسير
بـه دنيـا بس همــين يك افتـــخـارم
كــه يـــك ايــــرانـــــي والاتبــــــارم
در دل باز چــــون گـــوش تـــو و راه
بــــود مســـدود، بـايد قصـه كـوتــاه
كنونت نيـست چون گوش شـنفتن
مـرا هـــم گفتـــههـا بـايـد نـهفــتن
بسي اســـرار در دل مانده مسـتور
كـــه بـي تـرديد بـايســتي بـرم گور
(عارف قزوینی)
|
|